۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

اینروزها تنها خبر خوش پذیرفته شدن پایان نامم از طرف استاد بود و درخواست همکاری برای همایش نیما.فکر نمی کردم استاد اینهمه از کارم راضی باشه.وقتی خودش زنگ زد دلم ریخت.....هیچ وقت نگاه ناباورانه اش یادم نمی ره...بی درد سر 180 صفحه مطلب رو گذاشتم رو دستش و بابت راهنمایی های نکرده اش تشکر کردم...وبرگشتم. دوشنبه ازم خواست خودم رو برای همایش نیما حاضر کنم.« اگر بتونی 3- 4 مقاله چاپ کنی بدون کنکور دکترا پذیرفته میشی.»این عین عبارتشه.... خوشحال نشدم.... می تونست خیلی خوشحالم بکنه....اما اینطور نشد. نمی دونم چرا نمی تونم بی دغدغه و از سر بی خیالی .یکبار هم که شده بخندم. ...از اینکه جز آدمهای مشکل دار باشم بیزارم...... از اینکه اینهمه مشکل داشتم و دارم بیزارم.....خسته ام... دلم خنده می خواد.... دلم یه دل سیر آرامش میخواد و نشستن و خیره شدن.... کاش میشد یه سفر رفت...تنها....بی کس......خودم و خودم..... دلم برای خودم تنگ شده....
جمعه .....همه چیز تموم شد..... تمام دلهره ها ...انتظارها....تمام شدن ها و نشدن ها ....تمام چیزی که می تونست انگیزه هایی برای شروع یه زندگی تازه باشه..همه تموم شد..... ومن باورم شد که باشد خودم باشم و وخودم...... دلم گرفت ....اما عجیب اینه که اصلن نتونستم گریه کنم.....قوی ....محکم.......... پوست کلفت و صبور........... فقط لبخند زدم......این هم سرنوشت احساس من....کی میگه نمیشه دباره عاشق شد؟ یکی اینو به من ثابت کنه...... من دوباره .......واما آیا این مفهومش عشقه؟یا من خودمو گول میزنم؟

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

دانشگاه؟؟؟؟؟ قبرستان!!!!!!

دیروز دانشگاه غوغا بود.....معلوم نبود یه قطعه از کدام بدبخت بیچاره ای رو آورده بودند تو دانشگاه تا دفن کنند......چند تا فاطی کماندو و افسران نیروی انتظامی هم مثل شیر و عقاب و نهنگ و پلنگ از مواضع فرقه ی انقلاب اسلامی محافظت می کردند.....
یه عده دانشجو که نمیشه گفت......... دستمال به دست ، چادر مشکی سر کرده ، زار زار گریه می کردند .....اینکه چی باعث میشد اینجور گریه کنند ....رو باید از« ز»شیخ ....سنگ تجنی پرسید که 12 سال پیش در سفر راهیان گور...یه کیسه خاک از شلمچه آورده بود و نفری نیم کیلو به هر کدوم از ماها به رسم تبرک داد.........(تا بریزیم رو سرمون و بخت برگشتگی مون روعزا بگیریم و ظاهرن بخندیم....)
حالا دیگه تواین فرقه انقلابی...اسلام کیلو چند؟
جون آدمها........ سه تا صد تومن....
جرات؟؟مال دوران حماسه ی رستم و سهرابه
خنده ...یه افسانه است.....
وامید......................................................
امید.......................................................
امیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد؟؟؟؟!!!!

هنوزبه نظر نمیاد بشه یه نفس راحت کشید.......

چهارشنبه،2 دی ماه 88
دیروز پایان نامم رو تحویل استاد دادم.....استاد هم کل چیزهایی که بلغور کرده بودم، وجب کرد....لب و لوچه ای بهم زد وهمش رو سر ریز کرد تو یه پاکت ...روش هم اسم منو نوشت.... با خنده گفت:می خونم ..نظرمو می گم....فکر کنم دیگه مجبوره چیزایی که نوشتم رو بخونه... تا اون موقع هروقت قسمتی از کار رو نشونش می دادم...تورقی می کردو..........دوتا کلمه می نوشت.ونسخه ی جدید صادر می کرد....حالا .......
از اینکه پایان نامم رو تحویل دادم ....هیچ حسی ندارم.....این روزا خسته تر و عصبی تر ازاونم که اتمام کار برام خوشایند باشه....
از روزگار خودم عاضی شدم..... دلم به هیچ چیز خوش نیست..... اما باید نشون بدم که امیدوارم....کسی چه میدونه من چطور می گذرونم........
درد عجیبی پشت گردن و دست چپم احساس می کنم...... سرما خوردگی و آبریزش هم که امانم رو بریده...بهمین دلیل نخواستم «ز» رو ببینم...........
دیروز با یه فیلمنامه نویس آشنا شدم..... در طول مسیر از فیلمنامه هاش گفت و از اینکه به دلیل آزاد کار کردنش ، جایی کارش رو قبول نمی کنن.عجیب حرف می زدو عمیق..... حتی از دکترهای دانشگاهمون هم قوی تر و مسلط تر....وقتی در مورد پایان نامم باهاش حرف زدم ،بیشتر از دکتر «پ» بهم اطلاعات داد...حیف که دیگه نوشتنش رو تموم کردم و خواستم سرش رو هم بیارم....وگرنه می تونست کمک خوبی باشه.

۱۳۸۸ آذر ۱۷, سه‌شنبه

روزهای بیهوده ای اند این روزها....
نمی دونم این تحقیر تا کی ادامه داره.....قدرت و تحملم رو از دست دادم... زود عصبانی می شم...... انگار یه لایه از اعصابم رو برداشتن.....آذر راست می گه...حرکت لاک پشت وار من خودم رو هم کلافه کرده..... اما وقتی رو طناب تنهایی ایستادی و کسی نیست که بتونی حد اقل به یه نگاه مطمئن از طرفش امید داشته باشی....باید خدا رو به خاطر این حرکت لاک پشت وار شکر کنی....
..............................
آذر!!!!!!!می دونستم ایران اومدن جزخرد شدن اعصاب چیزی برات نداره.....می دونستم.... ومطمئنم تو بیشتر از من میدونی که با چه بدبختی داریم دست و پا می زنیم....آذرمن ..رو آوردن به دنیای مجازی بدترین بلای ممکنیه که سرم اومده..... ساعت ها تو اتاقم محبوسم...دور خودم می چرخم..... لحظه هام رو با یه صفحه ی شیشه ای تقسیم می کنم که حالا برام شده بهترین دوست.....
آذر..خودم بهتر از هر کسی می دونم شرایطم چطوره...... خرد شدنم رودارم حس می کنم....صدای شکستنم رو می شنوم.....
باید امیدوار بود...به این حرکت لاک پشت وار.......اما .از یک چیز مطمئنم وهرچی بیشتر می گذره بیشتر مطمئن می شم.... اینکه می بینمت..... بی دغدغه و آرام......آماده باش آذر تمام حرفهام رو تو یه بقچه دارم جمع می کنم.........

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

تولدت مبارک.........

تولدت مبارک آذر
تولدت مبارک.......
برات شمع روشن کردم.... روبه روی عکست نشستم و کلی باهات حرف زدم..... آروم بودی و عمیق...مثل همیشه.... مثل همیشه که به حرفام صبورانه گوش می کردی....آذر...ببین امشب خیلی نم گرفتم.... هیچ کدومتون نیستید....نه تو نه زهرا.... خیلی خودخواهیه که بخوام این موقع باشید....خیلی بده که بخوام لحظه ای که احساسم قابل کنترول نیست...و گریه هام ..اینحا باشید....خجالت می شم اگه پست ها رو (س)بخونه.... دلم تنگ شده برات .....خیلی....محکم بغلت می کنم و می بوسمت....
دختر جان !!! نمی تونم باهات تماس بگیرم....کجایییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
..... براتون آرزوی خوشبختی روز افزون می کنم.....
شما (تو و س) همیشه برام الهام بخش عشق و سعادتید..... بسامان و پیروز باشید......
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
روزگار غریبی است نازنین.......
این شعر شاملو...همیشه تاثیر عجیبی بر من میگذاره.....
هوا صاف....بی لک....به قول مامان بزرگ...ستاره پاشان..... با یک سوز عچیبی می ایستم ودنبال ستارم می گردم..... عجیب تر اینکه...هیچ وقت پیداش نمی کنم.... خسته می شم..... و دوباره برمی گردم و زل می زنم به شعله ی بخاری ...... می لرزم ..... این سرما بدجوری اشک آدمو در میاره..... دست خودم نیست.....اجازه می دم اشکها بدون شرمندگی سرازیر بشن......
مرا با گیاه بیابان خویش و پیوندی نیست.......

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

عجیبه .همین الان یه شعر درمورد پدر خوندم....برام عجیبه که بعضی ها اینقدر با احساس از باباهاشون حرف می زنن....بدیش اینه که من هیچ وقت پدر نمی شم...ببینم احساس باباها چطوریه...

آه من بسیار خوشبختم............

امروز هم تمام شد...بدجورگذشت........ هیچ وقت نشده بود اینطور،با خونسردی، به کشتن وقتم زل بزنم ....با لاقیدی تمام تو گوش ثانیه هام زدم....کی اهیمت می ده؟ 1 ثانیه تلف بشه ..نشه....مثل تلف شدن یه قطره بنزین....یه ورق کاغذ...یه تخت جمشید.... یه نفر آدم....یه کشور.... مهم اینه که وظیفه ی خودتو خوب انجام بدی و درست وحسابی تلف بشی.......من هم کما فی السابق..... گلوی هر چی ثانیه بود بریدم وایستادم و لبخند زدم.......درست مثل گلوی گوسفندی که جشن خونین قربان، بریده شد...و پدر فاتحانه به چاقوی خون آلودقصاب نگاه می کردو لبخند می زد...
هرکس دیگه ای جای من بود با این درد ، برای خودش نسخه می پیچیدوسعی می کرد از کنا ربخاری جم نخوره.... به نظرم بدترین شکل ممکن از تحمل درد بود...از خودم در تعجبم ......من چقدر می تونم جان سخت باشم؟ اصلن از ظرافت و نازکی زنانه در من خبری نیست..... نمی دونم این حسنه یا عیب..... شایدم آموزش مامان جان از این بهتر نمی تونست باشه... هیچ وقت یادم نمیاد نسبت به دردی که تحمل می کردم یا می کنم واکنش دلسوزانه ای داشته باشه.....من هم به درد بی توجه شدم....شاید همینه که بعد از این همه سال مثل « عروسک کوکی فروغ فرخ زاد» فریاد می زنم و میگم...آه من بسیار خوشبختم...

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

نمی دانم این نغمه از کجاست.......

بگو تا آسمان را برایت آذین ببندم..... با آنکه می دانم کار بیهوده ایست که تو بزرگتر از آنی که آسمان وسوسه ات کند ....ورهاتر از آنی که در قافیه های شعر من بگنجی......

دختری به نام آذر......

آذرعزیز.....
خیلی وقته ازت خبری نیست...با شروع شدن این ماه احساس می کردم می بینمت..... نکنه اومدی ایران بهم خبر ندادی؟ کجایی؟؟؟؟؟ آذر!!!! درست 5 روز دیگه تا تولدت مونده.....دلم عجیب تو رو می خواد....نمی دونی چقدر حرف برای گفتن دارم.....اینجا وقتی بارون میاد ،وقتی شب میشه،وقتی آهنگ بارون روگوش می دم..... کنارم ایستادی و بهم میگی .....همه چیز درست میشه.... درست لحظه ی خداحافظی تو مرکز یادم میاد .....کنار پنجره ی رو به خیابان نمازخانه....که با امید به روبه رو نگاه می کردی و می گفتی... دوستی ما از این به بعد شروع میشه...بی ترس...بی خفقان....بی دغدغه.....آذر.........از اون شب چندسال میگذره ....چند سال... دارم آهنگ شب ..سکوت ..کویر رو گوش میدم.... به یاد تو ....
آذر..........
آذر..........
می ترسم..... خیلی........
معلقم.....خیلی بیشتر از قبل....حالا که همه چیز داره به پایان می رسه.... از شروع مجدد می ترسم.... از شروع نشدن مجدد..... از موندن ...از ادامه دادن....... از همه چیز می ترسم.....
می بوسمت........... امیدوارم خبری از خودت بهم بدی........بی صبرانه منتظرم..............

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

به کجاها بَرَد این امید ما را ....به کجا ها بَرَد ما را.....

نشد این عاشق سرگشته صبور....نشد این مرغک پر بسته رها....



...

....اینجا ....... ساعت 5 و 48 دقیقه...... هوای دل من بارانی است..............پر از سکوتم ازکسی.....که نمی شناسمش...که تنها پیوند آشنایی ما واژ ه هایند و تنها ضامن دوستی، یک سادگی کودکانه ی غریب.........

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

بر ایوان شب........




بر ایوان شب ایستاد ه ام ...
به تحیری مدام...
آدمیان ،
به وهم آزادی
به گرمای کرم شبتابی ..
زیر سقف هایشان پوسیده اند و
دست آزادی هیچ گاه به شانه هایشان نمی رسد........
ظلمت حیاط همسایه دهان گشوده است به بلعیدن ...
بی نصیب از ماه

روی بال گنجشکان

به گور می روم.....

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

سیزده آبان88











.
.
امروز سخنران بودم.بعید بود که بتونم حرفی در مورد سیزده آبان بزنم. دبیر تاریخ شدنم ....این توفیق اجباری رو نصیبم کرد.....نمی دونم چی بهم بافتم..ولی می دونم که هیچ ربطی به موضوع سیزده آبان نداشت.بیشتر شبیه یک گپ دوستانه با دانش آموزان بود تا سخنرانی در مورد سیزده آبان...راستش موقعیت خوبی بود تا برای همه حرفهام رو بگم...بعد از این بد بیاری مدیر...پرچم امریکا به آتش کشیده شدوآدمک هایی که بی شباهت به مترسکهای سر جالیز نبودند...... مشکل بچه ها این بود که فکر می کردند امریکایی ها ..یا حد اقل دولتمردان امریکا شبیه دولتمردان ما لباس می پوشند.......... راستی هنوز این بچه ها فکر می کردند که بوش رئیس جمهور امریکاست.....و خانم رایس وزیر امور خارجه...
حالا ..چند وقت دیگه طول میکشه این ملت خفته بفهمند تو دنیا چه خبره؟ چقدر طول می کشه یاد بگیریم پرچم یک ملت ربطی به سیاست دولت نداره؟
وووو مهمتر اینکه چقدر طول می کشه یاد بگیریم به هم احترام بگذاریم و با هم مهربون باشیم؟

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

????????????????

یعنی میشه یکی PH.D قبول بشه بهش بگن دیر اومدی ...ثبت نامت نمی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۸ آبان ۱, جمعه

دلتنگی....

خبری از تو نیست ....
سالهاست....

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

امروز خیلی قشنگ بود....بعد از مدتها یکی از دانش آموزانم رو دیدم...دختری از یکی از کور دهات اطراف ترکمن صحرا..... می گفت امسال فوق لیسانس شیمی قبول شده.... از دانش آموزانی بود که خانوادش مخالفت شدیدی با درس خواندنش داشتن....یه چیز دیگه هم گفت: اینکه یکی از جمله های من رو همیشه به خاطر داره...سعی کنید احترام دیگران رو جلب کنید نه ترحم اونا رو...
پیوست 1:یادم نمیاد...من این حرف رو زده باشم....
پیوست 2: حالا می تونم یه نفس راحت بکشم که حداقل یک نفر از این کوردهات ...مسیر زندگیش عوض شده...
پیوست 3: امروز جلسه داشتیم....
پیوست 4: قراره در مدرسه زنگ نماز اجرا بشه و منننننننننن گاهی بشم پیش نماز؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! حالا اگه کسی بفهمه که من سر نماز به خدای اونا فحش می دم چی؟
پیوست 5:اینجا یکی دلتنگ توست...آذر....
پیوست 6:من با تو تنها نیستم.......
پیوست 7: این پست پر از پیوست شد.....
پیوست8:.........
پیوست 9: امروز آلبوم ده-دوازده سال ...(شایدم بیشتر) رو ورق زدم....... تو پست بعد در موردش می نویسم.....الان باید برم.....
پیوست 10:امشب....

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

بزرگداشت حافظ...

بزرگداشت حافظ
امشب در کانون طاها بزرگداشت حافظ برگزار شد... کسی شعری خواند و کسی به قول خود مناظره ای با حافظ ترتیب داده بود ونفر اول مقاله هم به جای آنکه چکیده ای از مقاله اش را تنظیم کند .. 20 صفحه مقاله را زده بود زیر بغلش و قصد داشت تمام آن را برای جمع بخواند تا دیگران بفهمند که او برای چه اول شده است ....گروه موسیقی چکاوک هم برنامه داشتند... من به همراه(س) و(ا)رفته بودم...یک نکته : من شخصیت های مازندرانی را بهتر از گرگانی ها می شناسم....در جمع این همه گرگانی من خیلی غریب بودم....جالب ترین قسمتش ،شنیدن شعری بود که شاعر به نام کریمی خواند....به خودم امیدوار شدم...چطور بعضی با این اعتماد به نفس نام خود را شاعر می گذارند؟از همه بدتر لحن عجیب و خالی از لطافتش بود ...
مثل همیشه برگزاری هر همایش خالی از پشت صحنه ها نیست.... در جریان اجرای برنامه ی موسیقی ،متوجه شدیم (ح) یه لحظه نفس کم آورد ... کاملن محسوس بود... بعد از برنامه تازه متوجه شدیم چه اتفاقاتی برای این گروه رخ داده است...شاید نحوه ی برخورد دیگران با هر گروه هنری را ، کلاسی که گروه ، برای خود در نظر می گیرد تعیین می کند..اگر این گروه هم با چشمداشتی صرفن مادی پا روی سن می گذاشت ... شاید قدر و منزلتشان از سوی مجریان بیشتر در نظر گرفته می شد... طبق معمول (ح) با اعصابی به هم ریخته از کارو رفتار این و آن حرف می زد.... اما در کل اجرای خوبی داشتند....
حافظ هم مقامش پاس داشته شد... گروهی آمدند و نشستند و حرف زدند و بی آنکه بفهمند حافظ شاعر چه دوره ای بود و چه حرفی برای گفتن داشت و دلیل بزرگیش چه بود ،،،کیک و ساندیسشان را خوردند و بعد دست زدند و فردا به همکارانشان پز خواهند داد که : دیشب همایش نیامدی؟ من رفته بودم اینم مدرک.....و خودکاری که ابتدای همایش دریافت کرده است را نشان همکار مغبون خود خواهد داد و با سربلندی به خود پوزخند خواهد زد که :خودمانیم هیچی نفهمیدیم......

کمی از پدر.....

پدر...؟؟؟!!!
از ناشناس ترین افرادی است که در زندگیم حضور فیزیکی دارد...نمی دانم چرا به فکر افتاده ام تا در موردش اینجا (در نهانی ترین جای ممکن) چیزی بنویسم... شاید می خواستم خودم را محک بزنم و بسنجم این موجود غریب تا چه اندازه در من وجود دارد...هیچ خاطره ی زیبایی را با او به یاد ندارم ... هیچ صمیمیتی بین من و او نیست... تنها ارتباط ضعیف ما ،موضع مشترکی است که نسبت به شیوخ و سیاست داریم..آن هم در سطحی بسیار ساده و لفظی....مناسبات اجتماعی پدر هیچ وقت مورد تایید و قبول من نبود..به همین دلیل هم هیچ وقت روی مناسبات اجتماعی من نمی تواند نظر بدهد...وجودش در زندگی من تنها بر اساس عرف و قانون پادرهوای پدر- فرزندی است .آنهم در حد شکل گیری فیزیکی من...از وقتی یادم میاد با هم جرو بحث داشتیم ...و محور مشکلات ما هم اغلب مادر بود و رفتاری که با مادر داشت... اما حالا می فهمم که زن و شوهر به هر حال زن و شوهرند...
پدر موجود عجیبی است ...هیچ وقت نفهمیدم چطور فکر می کند ،بر چه اساس تصمیم می گیرد، چطور عشق می ورزد، چه چیزیا چیزهایی باعث تنفرش می شود ،و چه چیز هایی موضع گیری های او را در مورد افراد و موقعیت ها تعیین می کند؟نه اینکه پیچیده باشد... فراز و فرود های شخصیت او همیشه من را گیج کرده است...
نفهمیدم اعتقاد به خدایی که اینهمه برایش مهم است بر چه اساس و اصولی است.... الان هم که می خواهم در موردش بنویسم .... رابطه ی مشخصی نمی توانم بین جملاتم ایجاد کنم...حتی خنده دار تر اینکه نمی توانم از نحوه ی گفتاری در جملاتم بهره بگیرم... به همین اندازه رابطه ی من با او رسمی است و خشک و عجیب.....و گاهی مضحک و نامطمئن...مثل وقتی ناخودآگاه لغزشی ،نوسانی بین گفتار و نوشتار در نوشته ی کسی پیش می آید.
پیوست: نمی خوام نوشته ام رو ویرایش کنم.....

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

دلتنگی....

دلگیرم از تمام هستی ...
از تمام آدمهایی که تنها بستگی یک نطفه ی نامیمون مرا به آنها پیوند می دهد.... غریب تر از پیشم...غریب تر از تمام لحظه هایی که در سکوت روبه روی آینه ... به رویایی نازک دل خوش می کردم....غریب تر از لحظه های بی پناهی که از شرم و خجالت ، درون خودم زندانی می شدم... غریب تر از آن روزها شده ام.... حتی غریب تر ازرهگذری که گاه به نیاز درب خانه را می کوبد.... کنج اتاق ...به بودنم فکر می کنم و به تمام کسانی که محق تر از منند در بودن هایم.... دلگیر م از شما ... که این چنین بی رحم تمام زندگیم را از آن خود می خواهید....
بگذارید دستانم آوازی بخواند.....
بگذارید دلم خالی شود...بگذارید دلم خالی شود.....
بگذارید برای یک لحظه ..تنهابرای یک لحظه برای خودم باشم.....
خسته ام از شما....

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

این روزها..

شب به گلستان (؟؟!!!!)تنها منتظرت بودم......
باده ی ناکامی در هجر تو پیمودم.............
منتظرت بودم..
منتظرت بودم....
.
.
امروز «تیوب رز» با برادراش اینجا بودند...همه چیز خوب بود.... اما «جواد» یکی از برادرای «تیوب رز» آخر کار روبه مادر گفت: حاج خانم تا می تونید مهرانه رو ببینید که قراره از اینجا بره....مادر لبخند کم رنگی زد و بدون هیچ جوابی به من نگاه کرد.... وفقط من می دونستم که در نگاه مادر هیچ حسی از دلتنگی نیست...خیلی بده که بدونی ،غیر از نقش وزین عصای پیری که باید به خوبی و بی نقص اجراش کنی، هیچ محلی از اعراب نداری... خوب میشه فهمید که مادر برام نقشه کشیده تا آخر عمر پیشش بمونم....
این چند روز پشت هم مهمون های رنگ و وارنگ داریم..... مثلن میان که لطف کنند و من رو از رو دست مامان بردارند... یکی ازم خواست که به حسن هایی که دارم؟؟؟!!!!!! «و احتمالن حساب بانکی و شغل ثابت و مطمئن تدریس مد نظر بود» چادری شدن رو هم اضافه کنم.... اون یکی تمام داشته های منقول و غیر منقولش روبا خودش آورده بود و فکر کنم یه زیر شلواری هم به قول مستر بین زیر شلوارش پوشیده بود و احتمال داده بودکه من با دهان باز ..منتظر رسیدن این شاخ شمشاد نو ظهور از ریشه در آمده ، بودم و با جمله های تاکیدی ، وصلت رو مبارکباد می گفت. و فکر می کنم در راه برگشت به قصر بی عروسش ، فحشی نمونده که نثارم نکرده باشه....بعضی چیزها رو میشه بو کشید....یکی دیگه هم پست بالایی که در یکی از شرکت ها داشت رو به رخم کشید و با نگاهی عاقل اندر سفیه ، ازشاغل بودنم خندش گرفت و گفت :چندغاز حقوق معلمی رو نمی خواد و ترجیح میده که به بچه های بالقوه ای که بدون خواست من قرار بود به دنیا بیاند رسیدگی کنم.. حالا دارم وضعیت خودم رو با خواهر زادم مقایسه می کنم...که به احتمال قوی با چادر از مشهد مقدس؟؟؟!!! برمی گرده با لبخندی روی لب و اظهار خوشحالی از کلاهی گشادی که سرش رفته.....هیچ وقت نمی خواستم جای اون باشم....هیچ وقت..... فکر می کنم بعد از این همه مبارزه، این نوع برخورد و درخواست یه فحش و تو دهنی به تمام این سالهای تحملم......
پیوست 1:یکی می گفت من خیلی احمقم..... یکی می گفت من خیلی بچه ام... اون یکی می گفت.... شاید... شاید.... شاید... ولی عاشق این حماقتم هستم... و بچگیم...کاش یکمی از این حماقت و بچگی هم در خیلی ها بود.......

پیوست 2:این روزها منتظرت بودم....خیلی...گفته بودی که میای.....ولی ..........بهتر که نیومدی...

پیوست 3..منظور از مستر بین (حمید ماهی صفت) نمی دونم دقیقن چی صداش می کنند.

اولین روزهای کاری سال 88

دوهفته - ده روزی ...می شود که در یک بحران عجیبم...برای من که تقریبن نیمی از عمر مفید و غیر مفید خودم روبا بحران های جور واجور و حتی بد تر از این گذراندم ، شروع این بحران تازه نباید اینقدر آزارم می داد ولی چه می شود کرد که گاهی تحملم رو از دست می دم... از این روزگار ورم کرده می گذرم..که دوست ندارم نحسیش دامن بلاگم رو بگیره...
سه شنبه مدرسه رفتم..اولین روز کاریم بود...خیلی بده که اولین روزهای مدرسه با هفته ی دفاع مقدس آغاز شد...هفته ی مقدس که نه هفته های مقدس...شاید هفته هم مفهوم هفت روز بودن رو از یاد برده چون هنوزم که هنوزه آثار بزرگداشت این هفته ی نامقدس در سالن مدرسه باقیه. چند تا کیسه گونی و یه فرغون خاک و چند تا عکس شهید( .....) هم نام مدرسه و ...نوار های جور واجور از آهنگران پاچه ورمال کوفتی... . این آهنگ های گوش خراش در طول ساعات تدریس هم ،به صورت پس زمینه پخش می شه..تا امر بزرگداشت تمام و کمال اجرا بشه....
مدیرامسال ،زن خشک مقدس عذاب آوریه با یه بیان لفظ قلم که ارمغان چند سال زندگی در کرجه.... و یه معاون بیروح و ناموزون و خنده دار« مثل همون «بخش نامه های اداری» که هرروزبا تاکید می خواد که زیرشون رو امضا کنیم...»و الحق که این نامه ها شکل و شمایلی بهتر از مدیر و معاون دارند...
میگن دندون رو جیگر بگذار...آخه بایداین جیگر جای سالمی هم داشته باشه که بشه دندون روش گذاشت؟ روز اول چیزی نگفتم... چهارشنبه باز اونجا کار داشتم...از مدیر خواستم که ضبط رو در طول ساعت کلاس خاموش کنه... با نگاهی متعجب ( به یه معلم عجیب با مانتو که چند لاخ مو هم از مقنعه اش بیرون زده نگاهی انداخت ) صورتش رو برگردوند... وگفت : جوابی ندارم به شما بدم...داخل کلاس ، سعی کردم با دست زدن و شعر خواندن در طول ساعت ..فضا رو یه کمی به نفع خودم و بچه ها تغییر بدم...بعد یه آواز ازیکی از خوانند های جدید براشون پخش کردم...«خدا این فن آوری(موبایل) رو از ما نگیره»دوباره بچه ها خواستن که شعر رو بخونیم...و خوندیم.... دوبار..سه بار..چهار بار... مدیر با غیظ درکلاس رو باز کرد و گفت : اینجا چه خبره؟ بقیه کلاس دارند... گفتم : لطفن از کلاس من برید بیرون ...تو دفتر بهتون جواب میدم.... با عصبانیت در کلاس رو به هم کوفت و رفت...با رفتنش بچه ها شروع کردن به دست زدن... و شعر رو یکباردیگه بدون اجازه ی من خوندن... می دونستم که در اعتراض شعر رو می خونند پس چیزی نگفتم....شعر خوانی که تموم شد.... ضبط هم خاموش شده بود...واین شروع اولین روزهای کاری من بود در سال 88 ... و باز هم باید دندون رو جیگر بگذارم و .......
پیوست 1 راستی دیگه مدیر ازم جوابی نخواست...جوابشو گرفته بود.....

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

امروز..حیاط خانه ی ما









.
.
امروز...پنج شنبه 2 مهر 88
حیاط خانه ی ما.....باران
من این پشتم....
زیر چتری که باید بسته می شدو
من از ترس اینکه مبادا مثل کلوخ آب بشم زیرش قایم شدم...

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

باز باران....


باز باران ....
بی ترانه
بادوصد رنج فراوان
می خورد بربام خانه!!!!
یادم از باران دیروزی نمی آید ...
تمام باد و باران های دیروزی
تمام خواب های ناز هرروزی
به یکباره شکست و
غول بیداری نمایان شد...
دگر ده سالگی هامان
دگر آزادگی هامان
یکی رویای بی رنگ زمستان شد ...
نه دیگر بس کن ای شاعر
که باران سالیان سال
با ترانه ...
روی این سقف کج و معوج نمی بارد....
.............
چه می شد
بار دیگر ،
خواب؟؟؟!!!! ما را با خودش می برد
از این اوراق پر کابوس
به دفترهای مشق بچگی هامان
که باران
با گوهرهایش
سرود تازه ای می خواند....

فی البداهه.... با باران....
پیوست :این عکس از من نیست.یکی از دوستان برام فرستاده





تفکر و اندیشه ..با ریش و پشم نمی شه....

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران.....
مشکاتیان هم مثل همه ی هنرمندان آزاد این کهن بوم وبر....قربانی عرب پرستی وعرب زدگی دولت بی شرف ایران شد و بی هیچ یاد و نامی در رسانه ،به خاطره ها پیوست....
بر طبق نظریه ی «سپیر- ورف » زبان ارتباط تنگاتنگی با فرهنگ و ایدئولوژی،رفتار و منش و طرز تفکریک جامعه داره....وقتی زبان یک ملت و جامعه ی زبان ریش و پشم باشه ...2500 سال تاریخ یکدفعه گم میشه و مجهول و هنرمندان بزرگ میشن خس و خاشاک و عرب مارمولک خورپابرهنه میشه تاج سر تمدن آریایی....
تفکر و اندیشه .....با ریش و پشم نمی شه...

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

مامان بزرگ

مادربزرگ.....
تنها بزرگ بازمانده از خاندان وسیع و درندشت «..... » این روزها حال خوشی نداره.... شخصیت عجیتی داشت ...اون موقع که حالش خوب بود و زمین زیر پاهاش می لرزید.. یه زمانی دنیا مال اون بود.. یه زمانی به همه چیز و همه کس فخر می فروخت..به بچه هاش...به غریبه ها... به پیر و جوان... زبان گزنده ای داشت.....دنیا رو به قول معروف..........
الان گیجه ...نمی دونه کجاست...تنها حسی که براش مونده حس خوردن و ....
حالا که بهش نگاه می کنم ..می بینم .به تعریفی که از مامان بزرگا می کنند جور در نمیاد.... یه چیزی توش نیست.... یه حسی که هیچ وقت پیداش نکردم....
اما دوستش دارم.... فقط برای دل خودم..... نه به خاطر خودش.... چون احتیاج دارم که یه مامان بزرگ رو دوست داشته باشم.....چون عمه خانوم بابا مرده و مامان بزرگ مجبوره که نقشش رو خودش ایفا کنه.....

۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

کلاس پروفسور«ر»

این روزا تنها جایی که می تونم یه کمی نفس بکشم...کلاسهای پروفسور «ر» است...تنها کسیه که غیر از «تیوب رز» میشه خیلی راحت باهاش صحبت کرد......
امروزپروفسور «ر» موذیانه ازم پرسید روزه ام یا نه....به اون نمی تونم دروغ بگم... نمی دونم چه اصراری داره که این سوال روهر جلسه بپرسه... گفتم: بله.... اما فهمید که روزه نیستم....یکمی خندید ...یکمی ناراحت شد... یکمی هم تو فکر فرو رفت...... قراره سر پل سراط پارتیم بشه....خندیدم و بهش گفتم که نمی خوام بهشت برم.... اگر هم قرار باشه جایی برم ترجیج می دم جهنم باشه تا بهشت.... تازه اونم جهنم ایرانی ها ی باستان...توافق کردیم که اون موقع من براش یخ بفرستم اون هم در عوض برام یه کمی از گرمای جهنم بفرسته.......قراره یه مطلب در این مورد به انگلیسی بنویسم....
چند دقیقه مونده تا ساعت 12 شب.... بلندگوی مسجد هنوز روشنه...خوبه که خیلی نزدیک مسجد نیستیم.... این مردم هنوز به این شعور نرسیدند که مهمترین چیزی که باید بهش توجه کنند رعایت حق دیگرانه...حق آرامش داشتن.... به نیروی ایمانی که ندارن... و مناجاتی که از سقف مسجد بالاتر نمی ره ... آرامش رو از دیگران سلب می کنند...نمی تونی حرفی بزنی چون محق نیستی.... تنها یک لامذهبی که وقتی اسمتو میارند باید دهنشونو آب بکشند.....
وای کی می خواد این گریه تموم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته شدم بس که گریه شنیدم......صدای جیر جیرک ها رو ترجیح می دم.... حداقل یه ریتمی داره....هرچند یه ریتم تکراری.......
گاوان و خران بار بردار به زآدمیان مردم آزار.....
گاوان و خران بار بردارررررررررررررر
به زآدمیان مردم آزارررررررررررررررر
گاوان و خرانننننننننننننن
به زآدمیاننننننننننننننننن
بیزارم...بیزارم....بیزارم............
تکه ایی آرامش به من بدهید.........
پیوست1: دوباره مجبور شدم این پست رو باز کنم.....اینجا«...» ساعت 1 دقیقه بامداد.... هنوز مسجد در حال نالیدن است....قراره برای خود شون به زور از خدا مغفرت بخرند...با پولی که آخر ماه به جیب شیخ روانه می کنند....
پیوست 2: همین الان یه دسته حاج آقا و حاجیه خانم .... بادست پر از ثواب و دهان پر از گناه و سر و صدای فراوان ازکوچه گذشتند.....
پیوست 3: من چقدر بیخوابم.....

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

دیشب....


جنگل....

من....ن...ا...

بد نبود... خوش گذشت....

۱۳۸۸ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

به نام من...

.......... ۱۵ شهریور ۳۱ ساله شدم؟؟!!!! یه زن ۳۱ ساله ..با کوله ای باز نشده از بچگیهاش.....شاید دنبال یه بهانه می گشتم که بگم تولدمه .... یه تولد دروغین..... یه تولد شناسنامه ایی...... هربارکه از مادرمی پرسم ، کی ؟؟؟؟ با خنده میگه....باران می بارید...هوا سرد بود ... فصل پنبه چینی.......؟؟؟!!!!و من دقیقن می فهمم که چقدر فصل پنبه چینی مهم بود...که به یادمادرمونده...هرچندا الان مدت هاست که اینجا کسی پنبه نمی کاره و حتی کارخونه های روغن کشی و نساجی هم بسته شدند......
امشب با تاخیر از خیل تمام آنها که می شناختم..... یک آشنا به تصادف .... تولد شناسنامه ایم رو تبریک گفت....یک آشنا که شاید آخرین نفری بود که انتظار داشتم تولدم رو به یاد داشته باشه....
گاهی بچگیم خیلی اذیتم می کنه...مثل امشب......

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

دختر ناخلف مادر...

من ....دختر ناخلف مامان...
امشب با مادربحث کردم.... بگومگو شاید بهتر باشه... یه عمر با چند لیتر شیری که بهم داده ،که اغلب هم تو معدم باقی نمی موند وبا آروغ بالا می آمد ... تو سرم زد و از من تقاص شب بیداری ها و گهواره تاب دادن ها و ترو خشک کردن ها رو گرفت....مشکلش اینه که نمی خواد تفاوت فردی وتفاوت سلیقه و حق انتخاب و اختیار رو قبول کنه. انتظار داره همه مثل اون رفتار کنند .فکر نمی کرد باهاش برخورد کنم... ولی لازم بود...اصلن هم ناراحت نیستم. کارمم خیلی درست بود... ظرفیت من هم حدی داره ..نمی خوام فرشته باشم...می خوام خودم باشم...فقط خودم..نه هیچ کس دیگه....

۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

زلزله

11:22 دقدیقه... زلزله ،اتاقم را لرزاند..... اما من را نه...
یاد حرف یکی از همکاران ترکمن افتادم....چند سال پیش ،سال زلزله ی آق قلا...می گفت اگر از زلزله نمی ترسی ،باید وانمود کنی ترسیده ای....چون نشان می دهد به قدرت خدا ایمان داری...توجیهش مثل همون خدایی که قبول داشت خنده دار و احمقانه بود..... فقط بهش خندیدم.....

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

در یک قدمی آتش....

در یک قدمی آتش ایستاده ای ... در فاصله ای حتی نزدیکتر از یک قدم ، به آتشی که روزگاری نه چندان دور، می خواستی ،تو را بسوزاند؟!!!....که هنوز هم...- هر گاه که با خود تنها می شوی ،که بی دورغ می شوی- ؟؟به درد و رنجی بی حاصل ، به انتظاری بیهوده .....می خواهی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! با حظی عمیق و داغ ،تو رادر کام خود بگیرد... آتشی سرخ ،که هر بار به لهیبی پنهان، تو را خوشایند و دردناک، تمام می کند و باز در گوشه ای، کسی شبیه تو را می تکاند....افسوس هیچ کس از اینان ، از حظ پنهان تو با خبر نیستند..- نمی خواهند با خبر باشند- ...که همینان بار ها دهانت رابه بیرحمی بو کشیده اند تا مبادا طعم آتشی تو را بر جهانده باشد.بیخود و نامطمئن ، از آتش روی گردان شده ای... با بلاهت و حماقتی ساختگی و عجیب به «آتش» لبخند می زنی و از درون بر بی خودی خود تف می کنی ....

این آن چیزی است که تو را تاسالهای سال ،پیوسته خواهد سوزاند:« آتش تو را نمی سوزاند ؟؟؟؟؟؟؟»...نه این آتش ، تو را هیچ گاه نخواهد سوزاند؟؟؟؟.... هیچ گاه ....
سنگ شده ای...سنگ می شوی.....تکه ای آهن .... تنها سهم تو از آتش ،لهیبی است که بر صورتت یک دم نمایان می شود...

یخ زده ای....ویخ بسته خواهی ماند؟؟؟..... به فاصله ای نزدیکتر از یک قدم ...از آتش
.

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

برایت فنجانی چای و تکه ایی شعر آورده ام....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سلامم را سبز کن .....
گرگان ...چارباغ..

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

بدون شرح...

خروسان
بار دیگر هرزگی های شب خود را
به نام «زایش خورشید؟
می زنند تا آسمان فریاد!!!....

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

خوابم میااااااااااااد.....

من با تو تنها نیستم
من با تو تنها نیستم
من با تو تنها نیستم
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
هیچ کس با هیچ کس تنها نیست ................
شب از ستاره ها تنها تر است....(شاملو)
شب ،صدای غورباغه ها .... من، پنجره ،کوچه ووووووو لخ لخ کفش عابری که همین الان گذشت...
خوابم میاد اما اصلا نمی تونم بخوابم.....ماه رمضان داره پوزه ی نامبارکش رو وارد زندگی ما - مردم- می کنه ... و من باید دوباره دروغ بگم..به خودم ...به مامان ...اوه یادم باشه درست و حسابی سر خدای مامان گول بمالم که دیگه به فکر نماز روزه ی من نیفته.....
پیوست 1: یاد یه آهنگ قدیمی مازندرانی افتادم... اما اولش یادم نمیاد....اسم آهنگ شوپه بود...زمبه خدا ..خدایا که فصل شوپه بوره در...پاییز بیه ...تا بَ تونم ...شه بینجه بَ زِنِم کَر..........
پیوست2: نمی دونم غورباغه رو درست نوشتم یا نه .....اصلا یادم نمی یاد چه شکلی بود...حوصله ی نگاه کردن هم ندارم...بی خیال هویت غورباغه که با املای من عوض نمی شه؟ می شه؟ مهم اینه که این موجود کوچولوی بی آزار هست که شب ها تو شالیزار ،ابوعطا بخونه « وقتی آب تو این مملکت سربالا میره» ،« وقتی ماها نمی تونیم بزنیم زیر آواز!!!!»....یه چیز دیگه هم هست ...شاید من سوادم نم کشیده!!؟؟؟؟؟که البته ....باز هم مهم نیست... چون دیگران - همون عبدلی دست فروش و ممد آقا بقال- باور دارند خورجین سواد من سنگینه...بقیه هم که خودشون از این اشتباها زیاد دارند...پس چه اهمیتی داره؟
پیوست 3: خیلی چرت وپرت نوشتم.......

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

.... به نام « ز..ن»

او بود...مثل همیشه. با لبخند و شوخی های همیشگی اش... با لهجه ی گرگانی مضحکی که طی این دو روز یاد گرفته بود و جابه جا سعی می کرد برای پنهان کردن احساسش از دیگران ، به کار ببرد.....در مقابل چشم های بیهوده ی دیگران ، دوباره «به جای آذر» در آغوشش کشیدم ... چشمکی زد...خندیدو سربه سرم گذاشت ...
گاهی یادم می رود چیزهایی در او عوض شده اند ،در احساس تنهایی اش ،در غربتی که در جمع در چشمانش موج می زند...و اینکه من پسله ای از گذشته ام در او و خاطرات مشترکی که از 2 سالمان واز سالهای بعدش به یاد می آورد...و بی شک از ایام تلخی که بدترین واقعه را از سرمی گذراند....علی به پاهایش می پیچد...هنوز هم به ندرت نامش را از دهان مادرش می شنود و دیگران هم - «من هم» -... با تعلل و تاخیر و مکثی عجیب نامش را بر زبان می آورند.
تولد خواهر زاده اش فرصت کمی به ما می داد...همپایش مشغول پذیرایی شدم تا شاید وقتی برای صحبت کردن با او پیدا کنم... می خواست ، باشم ...که فقط من می توانستم تمام حرفهای نگفته ای را درسکوت عجیبش زمزمه می کرد،بشنوم.....کلاس زبان اهمیتی نداشت اگر او می خواست که برای 2 ساعت بیشتر با من باشد....
هوا، بارانی ، دلچسب و بیشتر از آن غم انگیز بود...کاش صدای آذر را می شنیدیم .......و لی ....
نمی دانم چرا نصف حرفهای ما به آذر ختم می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! از آذر که حرف می زنم .. چهره اش باز می شود...ناگهان دلتنگ وغمزده آه می کشد و بعد با بی اعتمادی ،نگاهم می کند...به صورتش دست می کشم ...سکوت می کند....سکوت می کنم...فکرم را می خواند....برای چندمین بار ازاو می خواهم که بیشتر به خودش فکر کند... اما نمی دانم قدرتی در کلام من نیست .....یا اراده ی او در نابود کردن خودش بسیار زیاد است....نمی شود...نه ... من نمی توانم ونباید عشق را نادیده بگیرم ...نه می توانم و نه حق دارم...اما او هم نه می تواند و نباید نیاز به دوست داشت و عشق ورزیدن را در خود خاموش کند...می دانم ..می دانم...بهتر از هر کسی به بیرحمی این جمله واقفم ...و به واقعیت تلخش....
وقت رفتن است ...از من می خواهد « باشم»...اما نمی توانم ...... باید برگردم... قول می دهم که در فرصت بعدی رفتن به دانشگاه ، حتما به او سربزنم...... آرام آرام جسم کوچکش در خم کوچه ناپدید می شود..... اماروح بلند انسانی اش تا خانه .... تمام شب ....تمام روز و..... تمام فرصت های اندیشه با من است.....
در راه خانه به این فکر می کنم که عشق وقتی می میرد که ما بخواهیم.... و باز میراندن عشق حضوری دوباره است و زایشی لجوجانه تر....نمی دانم شاید هم اشتباه می کنم.... یکی می گفت: من برای این حرفها تجربه ندارم؟؟؟؟!!!!!!!وبه گمانم بیشتر منظورش لیاقت بود تا تجربه........؟!

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

بارون......

بوی خاک بارون خورده میاد..... بوی نم عجیب....بوی بچگی و دوستی و عشق همه باهم.... ووووووووووووووووو بوی تو.......

او همچنان ایستاده است به درد.....

5 سال گذشت.... 5 سال.... و من در حسرت خنده ی شادمانه اش هر شب یک دقیقه سکوت می کنم.....به امید فردایی تازه برای روح بزرگی که در چمبر دردی سمچ ، تلخ و غم زده لبخند می زند

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

زیادی.........


چروک خورده بود....مچاله و در هم ....داشت برای خودش گور می کند....ترحم....حالا تمام وجودش رو پر کرده بود..اولین فرد مورد ترحم هم خودش بود.... همیشه دلش برای خودش می سوخت...همیشه.... اما هیچ وقت یادش نمی اومد که دستی به سر خود کشیده باشه...هیچ وقت با خودش مهربون نبود.... یاد گرفته بود که: دیگران مقدم تر ازخودشند.حالا از خودش متنفر بود.....از همه متنفربود ،از کوچه و خیابون و پنجره هم تنفر داشت ......مثل یه کژدم...مدام خودش رو نیش می زد..... دلش گرفته بود ....هیچ کس به دادش نمی رسید.............این چند وقت، تیک های عصبیش تشدید شده بود....گاهی صورتش چنان دچار پرش میشد که نگرانش میکرد..... به سی سالگیش راضی شده بود.... راضی شده بود که شمارش معکوس عمرش رو شروع کنه..... مگه این سی سال چه لذتی برده بود که حالا بخواد برای یک لحظه کمتر یا بیشترچرتکه بندازه؟مگه غیر از اینه که نمی خواستنش؟ به تقدیر بود...زاده شده بر بستر تقدیر...حالا بود.... زنده بود چون گناه سقطش رو نمی تونستند تحمل کنند ..که« بودش »به بدبختی و مرگ تدریجی ،بهتر از سقطش به گناه بود....این بود که «بود»....حضور داشت....حالا مثل یه کنه ، چسبیده بود به زندگی و به دنیا ...وجودش مثل یه فحش گزنده شده بود.....می گزید....گزیده می شد....
اما هنوز از خیلی چیزها سردر نیاورده بود....هیچ وقت نفهمید چرا از آلبالو متنفره .... چرا دستمالش باید زیر درخت آلبالو گم می شد...و چرا آلبالو های دوره ی بچگیش همیشه مزه ی اشک میداد...چرا عمو زنجیر باف هیچ وقت زنجیر اونو نبافت...چرا قصه های کودکیش هیچ وقت پیدا نبودند....حتی هنوز هم سر در نیاورد ه که چرا شبهای تابستان ،وقتی برق قطع میشد، برادرهاش می خوابید ند واون باید بیدار می موند وبا چشم پر خواب ،اونها رو باد می زد، یا باید مواظب می بود که پشه ها نیش شون نزنه... که عرق رو پیشونیشون نشینه ..که مبادا خوابش ببره ومجبور باشه تا مدت ها، جای نیشگون مادرو از دوستاش مخفی کنه.. نمی دونست چرا هیچ وقت هیچ حرفی ، احساسی به پدر نداشته..چرا از سردرد های مادر نگران نمی شه....نمی دونست چرا براش هیچ چیزدیگه اهمیت نداره...... فقط خسته بود...خسته بود.... دلش تنهایی می خواست و آرامش.... نمی تونست بفهمه این همه تنفر از کجا اومده....این لحظه فقط به گوری که می کند،فکر می کرد.....تا زیادی بودنش رو دفن کنه..........

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

صدای مردی که بارونی شد.......


صدای «ح »ازحیاط خونه بغلی - خونه ی پدرخانومش-میاد،آمیخته با صدای بارون ....یه آوازقدیمی .....طرز خوندنش متفاوته...همیشه وقتی با خودش خلوت می کنه صداش عجیب می شه....... بارها صداش رو شنیدم....بارها ..همراه ساز و موسیقی ..... ولی یکه خوندن و در خلوت خوندن .....
نمی دونم روابطم از کی باهاش شروع شد.....می دونم که باهم همبازی نبودیم.... اون به خاطر وضعیتش نمی تونست با بچه ها بازی کنه ....از زمانی به یادش میارم که کنج خونه قدیمی ....کنار تاقچه داشت با خودکار چیزی می نوشت... وقتی نشونم داد یه مصراع از کتاب فارسی من بود.یادم نیست چی ....و کنارش طرح نیمه تمام یه چهره با دوتا چشم .اون شب یادم میاد که کلی خجالت کشیدم...چون اون اولین نفری بود که از رنگ چشمام تعریف کرد و من نمی دونستم که باید چه عکس العملی نشون بدم...ودر برابر بقیه سرخ شدم..... ولی تعریف قشنگی بود....این روز ا زیاد اون تعریف رو می شنوم ولی هیچ وقت به زیبایی اولین بارش نیست.....دیگه چه اهمیتی داره که قشنگ باشند ؟
از اون به بعد...« بود»....ارتباطش با « ا» باعث حضور همیشگیش تو خونه ی ما می شد...... اون موقع خیلی اهمیت نمی دادم....چون اونقدر منزوی و گوشه گیر و خجالتی بودم که ..... ولی یه چیز متفاوتی در وجودش بود که ناخودآگاه بهش احترام میگذاشتم...... خوب می خوند.... همیشه دنبال «نی» بود . با شور و شوق نی ها رو سوراخ می کرد و توشون می دمید.....صداهاشون رو امتحان می کرد...... اغلب ناکوک بودند و برای من زیبا.....سوتک می ساخت .... چند تا نعلبکی و لیوان رو از خالی تا پر کنار هم می چید و با دوتا مداد یک اندازه شروع می کرد به ساز زدن....... دوران راهنمایی ،روزایی بود که تازه به شعر و آواز علاقه مند شده بودم.... با دوستم -که الان دبیر تاریخه- ...شعر های طنزمی گفتیم....البته من انشای ضعیفی داشتم..... و اولین آهنگی که گوش کردم ... یه نوار ی از مرضیه بود..... با آهنگ معروف« در کنار گلبنی خوش رنگ و بو ...طاووس زیبا........» اوایل خواننده اش رو نمی شناختم ...فقط گوش می دادم...و سعی می کردم مثل اون بخونم..... خنده داره که هیچ وقت تو موسیقی موفق نشدم......از دوم دبیرستان با آثار شجریان آشنا شدم و سوم دبیرستان به خاطر کار تحقیقی درس نگارش ...با موسیقی و سازها وبخصوص با «ح» . ...... و ارتباطمون آنچنان قوی شد که تقریبا تمام اوقات ..از کاراش و احساساتش برام حرف می زد ..... این نه برای مادر خوشایند بود و نه برای پدر.. اما هیچ کدام نمی تونستند چیزی بگن چون «ح» برادرزاده ی مادر بود و خواهر زاده ی پدر .... از طرفی اونها همیشه در جریان حرفهای ما قرار داشتند... و می دونستند که تنها هنر بین ما هست و نه چیز دیگه ؟؟!!خط نستعلیق رو هم به لطف «ح»یاد گرفتم ..جالبه که من استعداد عجیبی دراین زمینه داشتم ،که تا اونموقع نمی دونستم.... همیشه به خاطر خط افتضاحم سرزنش می شدم و اغلب دبیر تاریخ با تهدید می نوشت: در صورت تکرار چنین خطی نصف نمره لحاظ می شود»«ح » تو ی تحقیق خیلی کمکم کرد...بادیدن خطش و نوشتن مطالب دست نویسی که برام می آورد ...خطم تغییر کرد ...و من نستعلیق روتنها باد دیدن یاد گرفتم....
« ح»بود و غصه هاش و دلتنگی هاش.... و من ...... باتمام احساسم همراهیش می کردم....سال آخر دبیرستان بود که با کمک « ا » یه سه تار – ناقص الخلقه - ساختند .... یه سه تار باکاسه ی کوچک یک تکه و یه دسته ی کلفت تر از حد معمول و غیر استاندارد....(اولین نت های سه تار رو من با همین ساز ناقص یاد گرفتم تا اینکه بعدها «ح» سه تار ی با مهر استاد کلانتری ،برام تهیه کرد)....سر ساخت سه تار خیلی توهین و تحقیر شدند .... ولی .... توی آشپز خونه ی قدیمی تو حیاط ، اتفاق جالبی افتاد...« ح» و« ا» با سیخ های نازک داغ شده....صفحه ی سه تار رو نقش زدند ....تا سه نفری شاهد تولد سه تار باشیم.......قبل از اون «ح » سازی ساخته بود که کاسه ا ی شبیه تنبور داشت.... دسته ای شبیه تار که خودش اسمش رو «حیتار » گذاشته بود.....


اووو چقدر از «ح»نوشتم ...الان داره دخترش رو ناز می کنه..... ناز کردنش هم آهنگداره.....
گذشت ...همه چیز....مثل باد......حالا هر کدوم از ما صاحب دو زندگی جدا ست...صاحب دو خنده ی جدا، دو مسیر جدا.... هنوز هم گهگاهی سری به خونه مون می زنه ..هنوزهم ازتو حیاط همسایه ،پای پنجره ی اتاقم میاد و می زنه زیر آواز..قاصدک هان چه خبر آوردی.... اما قاصدک خیلی وقته که دیگه از اینجا رد نمی شه....


۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

کدام فصل ؟؟؟؟باز می رسی به خانه ام؟






چوب خطی دیگر....
شیاری عمیق بر دیوار...
باز هم ....


باز هم


به نیامدنت



از تو خجالت می کشم...از تو ..از او ....از خودم ..از همه .... از همه به خاطر همه چیز.... به خاطر من بودنم ....به خاطر بودنم .... برام چیزی ننویس...نصیحتم نکن...خواهش می کنم.....
گریه نمی کنم..نه.....کاش می تونستم ...کاش می تونستم.....



شب....
آتش....
جنگل.....

۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه


.............

بی تو

بی بودن تو...

تمام دلهرهایم آغاز می شوند....

هر روز

که چشم می گشایم...

.

.

.

.

.... .کاش خواب را پایانی نبود

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

برای آرامش روح مار- ماهی ها.....

شست شوی مغزی وروزمرگی... اصلی واساسی ترین هدفی است که مراکز تربیت معلم در لفاف واحد های سطحی و بی پایه و ارزش آموزشی ،همیشه سعی در برآوردن آن داشته اند.


امروز سری به پستو زدم ...پستو،عنوان دفتر ی است که دوسال زندگی که نه ،مردگی ویکنواختی من را در خودش زندانی کرده است....مثل همیشه ،با نیشی از خاطراتی که لای دفترم پنهان شده،و هر بار،سخت وطولانی تامغز استخوانم فرو می رود،گزیده شدم...
«آش...... ویتس» اردوگاه کار اجباری«مرکز تربیت معلم ق»
بعد از یکسال تحمل روزهای پشت کنکوری و کسب نتیجه ی عالی در امتحان ورودی،بدبختانه انتخاب ناب من به عنوان اولین وآخرین انتخاب- بر اساس پا فشاری خانواده و فامیل و بچه محلی ها و کبری وصغری خانم و حاج ممد علی بقال وعبدلی دست فروش - مرکز تربیت معلم« ق» بود .جفتک انداختن ها و فحش وناسزا نثار روح رجایی «موسس مراکز تربیت معلم» کردن هم فایده ای نداشت. و من باید راهی مرکز می شدم.....-البته بعد ازاینکه از تحقیقات محلی و مصاحبه های جور واجورو آزمایش اعتیاد و وهاری و گر و پاچه گرفتن و اختلالات جنسی و سلامت عقل و تست های روانشناسی و هزارجور آزمایش دیگه ، صلاحیت لازم رو برای ورود به مرکز به دست آوردم (که البته ، درست بعد از پایان این دوره ی سازنده ی 2 ساله، به همت وتلاش بی وقفه ی ماموران مرکز، گرفتار تمامی آنها شدم.)
موهایمان را نتراشیدند!!! ،درعوض، با 5 متر چادرسیاه ،هیکلمان را پارچه گرفتند ،تا مبادا یک لاخ موی بی ادب ، بی هوا، سر از غلاف پارچه ای ما بیرون بیاورد و ارزنده ترین زینتمان گرفتار تمدن حیوانی شود وحق انحصاری بشریت شیعه ، زیر سوال برود و آسمان به زمین بیاید وزمین به نقطه ی دیگر ی از کهکشان راه شیری پرت شود!!!!!!
روزهای سخت شروع شد...روزهای سختی پر از نفرت وانزجار و دروغ ،پر از تظاهر وتظاهر وتظاهر.... روزهای سختی پر از رهبران ها و امامی ها و صفری ها ،پرینگل ها و مریم گلی ها وجانماز آبکشها،روزهای سخت برای زن ،از نوع انقلابی منفعل شدن ، به اعجوبه ی معلم احمق تبدیل شدن ،با چادر با کفایت و بی چادر، لایق تحقیر ها و توهین ها شدن. روزهای کار اجباری ،نماز اجباری ، صف اجباری ،چاپلوسی اجباری، خوردن ونخوردن اجباری، بسیج اجباری ،کلاس خانم (بی)شرف الدین اجباری ، دعا اجباری،دیدار با مقام معظم رهبری اجباری ،راهپیمایی اجباری و خندیدن و گریه کردن اجباری.....ماندن اجباری و بودن اجباری و......بودن ......اجباری
وبعد از این تلاش های پر ثمر، ما................... به تدریج به کلاغ هایی شبیه شدیم که بر حسب عادتی مألوف ، قار قار می کرد، به عادتی مرکز پسندانه، به ارزش ها نوک می زد ، قالب پنیر این و آن را برمی داشت ،از نردبان «زیرآب زدن »ها و خود شیرینی ها بالا می رفت... و عاقبت هم بر حسب امتیاز های کسب شده ، تبدیل به یکی از مهره های سراپا شستشو داده ی انقلابی شد .در طی فرایند عقل شویی ، کسی که سنجاق قفلی به خودش وصل می کرد تا از شر جن وانس در امان باشد ،به کارش مومن تر شد ....آن یکی تحت تاثیر کلاس های آموزنده ی «بی» شرف الدین انگشترش را می پوشاند تا تشعشعاتش مردان را تحریک نکند..این یکی موقع صحبت کردن- نعوذ بالله با«مردی» - انقدر انگشتانش را می چلاند و به زمین خیره می شد تا مبادا جرقه ایی در نگاهش پدید بیاید و آتش به خرمن مسلمانیش بزند... بعد هم دسته دسته « این کلاغ ها» به شهر خود پرواز کردند و رفتند تا مثل سایه ی شوم بر درخت اندیشه ی دیگران بنشینند وآنقدر برایشان قار قار کنند تا آنها را ،پاک ،از عقل تهی و خریتشان را تثبیت .. و در نهایت امر یکی ازاهداف برنامه ریزی شده ی انقلاب را تأمین کنند.
اما آنهایی که نه به کلاغ تبدیل شدند و نه دیگر به خود قبلیشان، مانند بودند ،هرکدام به مارماهی ناقصی تبدیل شد که گاه به خود می پیچید، گاه بی صدا و بی نتیجه فریاد می کشید،گاه زهر می ریخت ....و
در همه حال گزش نیش خود راتا مغز استخوانش حس می کرد....

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

فصل پنجم....

فصل پنجم :
چوپان نفس ریزان ودستپاچه به خانه آمد.به پستو رفت ونشست و سر بزرگش را به دیوار تکیه داد.بر موجی از احساسات سوار بود ومی رفت تا غرق شود....اما شرح مشاهدات خود را نمی توانست برای کسی بازگو کند... قبل ازاین او را به جنون متهم کرده بودند.اگر از آنچه دیده وشنیده بود حرفی می زد معلوم نبود حیوانات بی شعور چه بلایی بر سرش می آوردند. باید چاره ایی می اندیشید.اما تمام اندیشه اش به شکم وزیر شکم ختم می شد. چشمهایش را که می بست گوسفندان در نظرش مجسم می شدند وپیر دخترمتمول همسایه که چندی بود قرار از او ربوده بود. چشمش را به سقف کوتاه کاهگلی دوخت .وبه یاد سرزمین پارس افتاد. "آخر چه کسی حرف مجنون یتیمی راکه بوی پهن وپشکل می دهد باور خواهد کرد؟ "
دوباره سروکله خدای پابرهنگان پیدا شد. از پیچ وتاب مردک چوپان خنده اش گرفت. گفت: در غم چیز ی مباش که ما پیش از این زمینه ی آمدنت را فراهم کرده ایم. ادیان همیشه بر دوام نمی مانند و گاه پیش می آید که حیوانات ،به شعور پیشین خود بر می گردند و به ما مجال زورگویی وحکومت نمی دهند.برای آنکه یقین آن دسته حیوانات بالفطره بی شعور بر قرار بماند تا دوباره به قدرت گذشته بازگردیم ، همیشه به حاکمان خویش ترفند بشارت دین جدید راآموخته ایم. وترفندی ظریف تر از آن آمدن ناجی است که حیوان بی شعور را از کار و تلاش ومبارزه با زمی دارد ودل به موجودی موهوم می بندد تا در وقت به وقتی که نی ها به گُل نشستند...از قعر تاریخی فنا شده ،به همراه همان الاغی که مُرد !!! بیاید و نجاتش دهد.
اکنون در سرزمین پارس حیوانات ذی شعور به خوابی نابه هنگام فرو رفته اند،پادشاهان قدرت گذشته خود را ازدست داده اند واین مجالی است که به ندرت اتفاق می افتد؛کارهای زیادی پیش رو داریم که باید به آنها رسیدگی کنیم .پس بهتر است گولی و عقب ماندگیت را کنار بگذاری . برخیز و به کوهستان برو ... چهل شب همان جا بمان تا تو را خبر کنم
.چوپان به خدای پابرهنگان خیره شد. خدا با پوزخندی آشکار گفت :به زودی تمام زیبارویان سرزمین پارس از آن تو خواهند بود از خردینه ترینشان تا .... اما چوپان حرفش را قطع کرد وگفت: من مدت هاست دل در گرو خدوویجه داده ام ..نمی توانم به این راحتی از او دست بکشم... ثروت او چشمگیر است و خود او هوس انگیز...بقدر گوسفندانم دوستش می دارم... خدا گفت : تا چاره ای بیاندیشیم...... چوپان که خدا را محتاج خودش میدید... دوباره دهان بزرگش را باز کرد وگفت : باچوپانی و بوی پهن وپشکل چه کنم؟ خدای پابرهنگان خشمگین و سر خورده گفت : عمو !!!! بیشتر پیامبران قبل از تو بوی پهن وپشکل می دادند... پا برهنه بودند و چوپان. سواد خواندن ونوشتن هم نداشتند... قرار نیست تو بر حیوانات ذی شعور حکم رانی کنی ...یا از همین ابتدا پا به سرزمین پارس بگذاری یاقرار نیست که تو را به سرزمین کفار مغرب زمین بفرستیم که علم وتفکر جایی برای دین بی سروپایانی چون تو باقی نمی گذارد. هرگز فکر نکرده ایی چرا فقط از این سرزمین پیامبران من بر انگیخته شده اند؟؟؟؟ دین برای عاقلان نمی آوری که اینگونه به فکر آب ورنگ وبوی خود افتاده ای ، تو پیامبر حیوانات بی شعور خواهی شد... آنگاه آنان را به انگیزه ی بهشت زمینی بر انگیخته خواهی کرد.با شهوت و حرصی که در مردمان سرزمین تو سراغ دارم ،تصور تصاحب زیبا رویان سرزمین پارس و خوردنی ها و نوشیدنی های آن ،به زودی لشکری عظیم را به سرزمین پارس روان خواهد کرد. پس قبل از هر چیز لبهای آویزانت را جمع و جور کن و آنچه را گفتم به کار ببند.پیش از این تو به پیر دختر همسایه خواهی رسید که زیرکی اورا پرمایه تر از تو می بینم و ما را به هدفمان نزدیکتر خواهد کرد. به کوهستان برو که نشان پیامبری تو در چهل روز کناره گیری کردن است... مردمان تو افقی برتر از نوک دماغشان ندیده اند... پس از این هم نگذار افقی برتر از این داشته باشند... خود را برای کارهای بزرگ آماده کن؛ چوپان!!!

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

روزگار بیهوده ی پاییز

آسمان صاف است...صافِ صاف. ماه آن گوشه است... کامل. ستاره ها،... جای قدیمیشان لابد.... نمی دانم شاید کمی جابجا شده اند... اهمیتی ندارد....کمی اینورتر یا آنورترکه به جایی بر نمی خورد....باد هم سرگرم کار خویش....مثل هر شب ،راه خود را کج می کند..پرده های اتاق را بی حال تکان می دهد ونمانده ...می رود.. اما یه چیزی آشفته است....مخم با تکان های شدید دستگاه های دندان پزشکی تکان خورده....بهانه ی خوبی است برای کز کردن گوشه ی ایوان و خیره شدن به نقطه ای سیاه درون شب....اما .. فکر کنم دکتر (ج) همراه دندانم ..مقداری از مخ ورم کرده ام را هم کشید...خودم دیدم.... زیر لاشه ی دندان وخون ...همان مقدار باقی مانده هم سر جایش نیست...- انگار که از همان اول سر جایش بود-....ولی خیلی پرت افتاده ...پرت شده ام...پرت...مثل وقتی که راننده ...آب دهان دود زده از سیگارش را به بیرون تف می کند.... من هم ..این گوشه... روی ایوان....در سیاهی ... پرت شده ام..مثل یه تف.....

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

مترسک

"مترسک ها روز به روز شبیه تر می شوند... پرنده ایی نیست.«شهابک»."
با قبایی کهنه و ناکوک
با تنی انباشته از کاه،
چشمهایش،
قلب وروحش ،
خاطراتش ....کاه
کاه اندود مغزِ پوده اش
زیرِ کُله پنهان
مترسک
ایستاده همچنان بر ساق چوبِ خویش
چون " پادشاهی لنگ ، قد علم کرده، تماشا را
بر بلندایی"
با خیالی ....
"تا کلاغی را بترساند "

این امین مرد شالیکار!!
موذیانه کرده است اما
آغوش خود را باز
روی تاراج هزاران زاغ

بر جای مانده مرد شالیکار
خفته زیر سایه ی ابری
نه!!....... مرده است انگار؟؟!!
با لباسی کهنه پاره از مترسک بیش
عقل خود را کرده همراه مترسک خواب.....!!!!!
با دلی آکنده از امیدِ بیهوده
می کند شکر خدایی
عقل دزدیده...

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

LIFE TIME INTERTAINER
این عنوان مردی است که به تازگی دنیای غرب از دست داده است...وفکر می کنم به همان اندازه که ادیسون در زندگی بشر امروز نقش دارد و برای همیشه نام ویادش به نیکی برده می شود- البته نه در ایران ..که همه بی دلیل برای کس دیگری آبرو می خرند و صلواتشان را نثار روح کس دیگری می کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!-.. مایکل جکسون هم(با آنکه تمام کوشش را به کار گرفت تا سفید پوست شود"وشاید فکر می کرد بشر سفید پوست خاصیت بیشتری نسبت به جنس سیاه دارد؟؟؟؟؟؟") به عنوان خواننده ی سیاه پوست همواره در یادها خواهد ماند.
شاید یکبار بیستر صدای او را نشنیده ام... اما باید به تمام کسانی که به شادی می اندیشند و در اندیشه ی شادی مردمند احترام گذاشت...مهم نیست از کدام تبار واز کدام مسلک ..مهم آوازی است که روح بلند انسانی می سراید...
.
.
ناخودآگاه تمام اندیشه ام را پر می کنید.... شمایانی که هیچ گاه ندیدمتان وشاید اگر درخیابان از کنارهم رد می شدیم...به دشواری برای نگاه کردن به هم سرهایمان را بالا می آوردیم...
...افسوس پیش از این هیچ کس
از آوازی که دردستانتان خشکید خبر نداشت....
پیوست...... همین الان بارون شروع شد...ساعت 11:35 دقیقه شب ...بوی نم خاک بارون خورده تمام فضای اتاقم رو پر کرده.... و منو به یاد مهرانه پاییزان میندازه...

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

فصل چهارم. بکوش تا احمق ها به خوشبختی برسند!!!!!!

بکوش تا احمق ها به خوشبختی برسند....
چوپان چشمهایش را گشود.آنچه را می دید، باور نمی کرد.به اطراف خیره ماند. خدای پابرهنگان لبخند موذیانه اش را بار دیگر تکرار کرد.خودش هم از کاری که می کرد در تعجب بود.نمی دانست چرا قرار است در حق این مرد-چوپانی که تمام وقتش با چهارپا سپری شده است ودر تمام عمرکفشی به پا نداشته- اینهمه لطف کند.از همان وقت که مرد را برگور خر مرده اش یافته مهرش را دردل گرفته بود؟؟؟؟؟.ازسادگی و امی بودنش کیف می کرد.اصلن این خدا فکر می کرد دنیا فقط برای همین مردچوپان بنا شده است.وحیوانات ذی شعور تنها گوسفندان گنگی هستند که نیاز به بزی دارند تا راه را از بیراهه نشانشان دهد. خدای پابرهنگان هرگز نمی خواست به یاد بیاورد که حیوانات ذی شعور قبل ازاینکه خودش پابرهنه به اندیشه ی بشری وارد شود، به نیروی نیک اندیشی ونیک گفتاری ونیک کرداری،سرآمد دوران بوده است. نمی خواست ونمی توانست باور کند که خدای حیوانات ذی شعور، درهمین سه باورِبه ظاهر ساده، هستی یافته است،و تنها ،مفهومی است انتزاعی که چون وجدانی بیدار،دوستدار وحافظ نیکی است،اصلن عقلش به این چیزها قد نمی داد.شاید هم خودش را به نفهمی میزد؟؟؟؟!!! ((کاری که همه !!!این روزها می کنند همه ی کسانی که می خواهند خداگونه کاری را پیش ببرند و می تواند ریشه در باورها وآموخته های این نوع حیوانات بی شعور داشته باشد.زیرا می گویند:می خواهی کسی را بشناسی ببین خدایش کیست.... توضیح مترجم؟؟؟!!!))
اما بی شک خداپابرهنگان می دانست که حکومت احمق ها جز با نشر وگسترش حماقت امکان پذیرنیست.حماقت پروری باید سر لوحه ی برنامه ها وجزو اهداف دراز مدت قرار می گرفت.تنها در سایه ی همین حماقت می توانست به مادام العمر بودن خودش مهر تایید بزند .
خدای پابرهنگان به شوخ کینه ،نیشگونی از مرد چوپان گرفت. چوپان گفت:آوخ -
واین کلمه چون خوانش های متفاوتی دارد بعد از نزول نص صریح ،به نام حروف مقطعه وجزو معجزاتِ نص صریح شناخته شد که بعدن کامل آن خواهد آمد- خدای پابرهنگان چشمکی زد،وگفت :من به نیروی حُمق تو،حُمُق را بر این مرز وبوم پر گهر مسلط خواهم کرد.بکوش تا احمق ها به خوشبختی برسند......
بکوش تا احمق ها به خوشبختی برسند.......
بکوش تا احمق ها به خوشبختی برسند.....

این جمله چون زنگوله در گوش مرد چوپان تکرار می شد.ناگهان به خود آمد.. کنار قبر خر مرده اش نشسته بود..
.
مثل رویا بود.. به آسمان رفته بودم ،انگار...عرش اعلی بود...علفچری چنین زیبا....در زمین نمی تواند باشد.... نی لبکم کو؟؟؟ این نی لبک ..این گوسفندان...این بزها...حکومت احمق ها....
گوسفندانش با نگاهی عاقل اندر سفیه نگاهش می کردند... از واگویه های مرد چوپان حیرت زده بودند....اما نمی توانستند تجزیه وتحلیلی داشته باشند....

۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه

برای بیداران این روزهاوروح بلند انسانیشان

وقتی همه خواب بودند
قصه ی من به سر رسید
اتفاقی هم نیفتاد!!!!!!!!!!!!!
نه برگی جنبید....
نه خوابی شکست.....
کلاغ هم فردا
خبرش را همه جا
جار خواهد زد
به همین سادگی.....؟؟؟؟!!!!!!

۱۳۸۸ تیر ۳, چهارشنبه

سرنوشت حیوان ذی شعور

قسمت سوم:
الفارس ،الارض الحیوانات الذی الشعوریه:
"پارس "سرزمین حیوانات ذی شعور:
....گوش مرد چوپان را گرفت وپیچاند با لگد او را به سرزمین پارس انداخت.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدای پابرهنگان تا قبل از آنکه پایش به سرزمین پارس برسد جز بوی پهن وپشکل چیزی استشمام نکرده بود ... هر وقت به این سرزمین پا می گذاشت از بوی خوش گیاهان و سرسبزی علفزاران سرش به دوران می افتاد.وهمیشه به خاطرپابرهنگی و عقب ماندگی حیوانات بی شعور سرزمین خودش ، از شادکامی وشادخواری حیوانات ذی شعور غرق نفرت و انزجار می شد...به همین دلیل سال ها زحمت کشیده و از طریق خواب کردن حیوانات ذی شعورو به نیروی گروهی بیسواد و خرافه پرست- که همواره جزو لاینفک زندگی بشر بوده اند ودر بحرانی ترین زمان همه چیز را فلج می کنند و کاری به کار مرگ همسایه ندارند وبیشتر آتش به خرمن می زنند تا آبی بر آتش باشند- "چونان خرمگس هایی سمچ به زیر دم اسبان وحشی"... راه خود را هموار کرده بود تا بتواند ثروت و شوکت و فرهنگ حیوانات ذی شعور را از میان بردارد....
خدا ی پابرهنگان،نگاهی به چوپان انداخت.چوپان، مست از رایحه ی خوش ،با چشمانی بسته یکی از نغمه هایی را که همیشه برای گوسفندانش می خواند،زیر لب زمزمه وبه اطراف فوت می کرد... خدا می خواست دوباره نطق کند که پشیمان شد.... بی شک چوپان زبان گوسفندان ودو ،دوتا ،16 تایِ چوپانی را بهتر درک می کرد...پس با زبان چوپانان با او سخن گفت:

چوپانِ پا برهنه!!!در آینده ایی نزدیک گوسفندانت زاد وولد خواهند کردوبر تعدادشان افزوده خواهد شد آنگونه که تمام گستره ی زمین برای چریدنشان ناکافی خواهد بود...بزهایت به زودی چنان فربه می شوند که هرکدام به قیمت سرزمینی ارزش خواهند داشت ...صدای نی لبکت به زودی حیوانات ذی شعور را مسخ می کند وبه خم وراست شدن وا خواهد داشت ... تو علاوه بر تمام آنها سروری بر حیوانات ذی شعور را...... خدا ادامه نداد...از بلایی که می خواست بر این حیوانات ذی شعور نازل کند کمی یکه خورد.. لبخند موذیانه ایی زد..آی چوپان چشمهایت را باز کن..... اینک این سرزمین علفچری است تازه و بکر.....تا می توانید بخورید وبچرید وبیاشامید وفربه شوید وبترکید و حیف ومیل کنید اما از ذخیره کردن با ز نمانید که ثروت محدود است و شما نامحدود...

۱۳۸۸ تیر ۲, سه‌شنبه

سرنوشت حیوان ذی شعور

فصل دوم:

ای چوپان به تحقیق تو از میان حیوانات بی شعور بر انگیخته شدی ،تا بر نوع ذی شعور تسلط یابی ،اینک برای آنکه این امر بر تو مسلم شود ، یکی از نشانه های خویش را که همانا صحبت کردن گوسفندی است بر تو آشکار کرده ایم ،به هوش باش که نشانه هایمان را کوچک نشماری، ای چوپان تو به زودی به نیروی چوب دستیت بر این نسل سروری وبزرگی خواهی یافت همانگونه که پیش از این بر گوسفندانت سروری وبزرگی داشته ای ،ماتو را به سرزمینی بشارت می دهیم که مردمانش در زیبایی بی نظیر ودر تمدن بسیار پیشرفته اند ،سرزمینی آباد ، با فرهنگی بی مثال ....آنجا برای تو زنان زیبارو و غلامان و کنیزکانی بیشمار فراهم آورده ایم وخوردنی ها ونوشیدنی های گوارایش ،تو را از خوردن مارمولک نجات خواهد داد،سایه ی درختانش تو را از آرامش خواهد بخشید و ثروت بیشمارش تو را از فقر وتنگدستی رها خواهد نمود،به یقین تو در بهشت زمینی پا خواهی گذاشت ؛ ای چوپان اینک این حیوانات ذی شعور را مسخ کرده و به نیروی جهل و خرافات آنها را برای پیروی از تو آماده نموده ایم ،مادام که این مردمان در خوابند، ثروت بی پایانشان از آن توو فرزندان بر حقت خواهد بود اما بترس از روزی که حیوانات ذی شعوردر پی شکستن طلسم بر آیند وبخواهند که از خواب بیدار شوندو به یاد بیاورند که چه بر سرشان آورده ایم آنگاه دچار مشکل خواهی شد پس به یاد داشته باش که این حیوان ذی شعور را از شوریدن علیه خود بترسانی ،ما به تو علم الحیل وعلم لفاظی ومغلطه وسفسطه را خواهیم آموخت ،وتو به زودی قدرت دروغ بافی را کشف خواهی کرد،اینک برخیز که ما به جبران خر مرده ات ،پادشاهی بر حیوانات ذی شعور را به تو ارزانی داشته ایم وبدان هیچ قدرتی بالاتر از قدرت ما نیست.
گوسفند به بع بع کردن افتاد، خدا از جسمش خارج شده بود وبر بالای تخته سنگ به آشی که پخته بود،به تماشا ایستاد چوپان مبهوت به گوسفند خیره ماند،"چقدرقلنبه سلنبه سخن گفت"کله اش را خاراند." دریغ که حتی کلمه ای ازآن را سردر نیاورده ام" ودوباره به گریه وزاری پرداخت.خدا که از گولی چوپان تعجب کرده بود برای لحظه ایی از انتخابش پشیمان شد " حیف آنهمه در افشانی ...گویی که در گوشِ ...یاسین خوانده ام" اما چاره ایی نداشت ... باید دوباره دست به کار می شد...

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

دلم گرفته .....اینروزها تمام ابرها در دلم گریه می کنند

......صدا.. گم....گوش ها ...بر هر نوایی کر
نگاهی هست اگر جایی
فریب آتشی سوزنده دارد پشت خود پنهان.....
نه گویی هیچ دستی... هیچ نوری نیست....
نه فانوسی...نه شب تابی...

۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

سرنوشت حیوان باشعور


از کتاب" التاریغ التمدنیا الحی یوا نات ذی الشعوریه....."فی الاسارات ......
.....وخدا، از آنجا که برای متقاعد کردن این دسته حیوانات ذی شعور،زحمت زیادی کشیده بود،وجدانش راضی نمی شد!! آنها را بدون راهبر بگذارد...از طرفی ..اگر کسی ،کمی به خود زحمت می داد ومی اندیشید،چه کلاهی قرار است سرشان گذاشته شود....تمام رشته هایش پنبه می شد..به همین دلیل.. در به در به دنبال کسی می گشت تا بتواند او را بر حیوان ذی شعور مسلط کند..تا به موقع خمس وزکاتشان را بپردازند و به امور معنوی خود رسیدگی کنندو کاری هم به کار امور دنیوی نداشته باشند..........مانده بود چه کند......
........روزی خدا، غرق در تفکرات خود ، از دهی می گذشت......خر مرده ایی بر گور ی ، نوحه می خواند.....چوپانی بودوگوسفندانی داشت..... ویک بز سر زن وجنگی ..... وسگهای بیشمار...خداازوجنات و سکنات و گریه وزاری مرد چوپان غرق شادی شد.... "بی گمان او راهنمای مورد نظر خود را یافته بود ..."
رفت وکنار مرد نشست....چوپان همچنان در مرگ الاغش نوحه می خواند.. با آنکه الاغ یکبار مرد رادر فصل عشقبازی خرانه اش برزمین کوفته ودستش را شکسته بود، اما به هر حال الاغ سر به راهی بود ولیاقت پالان نهادن داشت.......
قلب خدااز دیدن این صحنه های روحانی فشرده شد.....کم کم، به سبب حضور خدا در کنارمردچوپان، احساس عجیبی به او دست داد...... نسیم خنکی را حس کرد.....لحظه ی حضور فرا رسیده بود...بی شک مرد چوپان تنها به سبب همین روح لطیف و ظریف مورد عنایت قرار گرفته بود وخدا می خواست او را از میان تمام این حیوانات ذی شعور بر کشد......خدا نمی توانست منتظر بماند،زیراتمام فرشتگان مرخصی گرفته بودند تا در جشنی که شیطان برای عصیان خود ترتیب داده بودشرکت کنند...پس خود مجبور شد در هیات گوسفندی ظاهر شود....گوسفند که تا آن لحظه جز علف خوردن چیزی نیاموخته و بع بع کردن تنها کلمه ی با ارزشی بود که به تقلید از این وآن یاد گرفته بود..... اینبار..... با لحنی آسمانی.... مرد را مورد خطاب قرار داد.......
ادامه دارد.........

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

بدون شرح






اینروزها....

مارهای ضحاک

دیگر به مغز 2 جوان تغذیه نمی شوند.....

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

لولوی سر خرمن.........
اگر می خواهی بر مردم ایران حکومت کنی ...بگذارآنهاهمیشه بیسواد ودر فقر باشند...."از پندهای آقا محمد خان قاجار به فتحعلیشاه"
امروز مدیر مدرسه زنگ زد... با کلی اظهار خجالت و عذر خواهی که: از طرف اداره تحت فشارم ، دانش آموزان تک تجدیدی باید به ده برسند....
اداره:"اگر قبول نشوند راندمان قبولی ما پایین می آید....
سیستم قبول نمی کند و...
یه کاریش بکن وگرنه توبیخ می شوی....
اگر دانش آموز در این درس نمره نیاورده،اشکال از دبیر است نه دانش آموز.....
اگر تو هم اینکارو نکنی ،ما خودمون این کارو می کنیم....."
خوب می رسیم به عملکرد دبیران محترمی که دانش آموز از درسشان نمره ی قبولی گرفته است
"دبیر علوم اجتماعی امتحان پایان ترم جغرافی: به کوههای یخی چی می گفتیم؟؟؟؟ آیس...چی چی؟؟؟؟؟ بابا "برگ "وبنویس دیگه......." سولماز ورقتو خیلی جمع نکن!!!......"
دبیرعلوم : " فقط سوالاتی که بهتون دادم رو بخونید !!؟؟؟؟"..... ومنظور از این سوالات ...اونای نیست که در طول ترم کار می شوند....
دبیر زبان هم با کمال شجاعت وافتخار هنگام تصحیح ورقه ، دوتا خودکار قرمز ومشکی رو بهم چسب زده .... با وقاحت تمام آن را نشان می دهد....واینقدر شعورش نمی رسد که حداقل جوابها رو دو رنگ ننویسد....
...............در درس های دیگرهم با نمره های ناپلئونی قبول می شود وگرنه او که نمی تواند َُِ را از هم تشخیص بدهد چطور در درس عربی نمره ی 16 می آورد...؟ یا وقتی نمی تواند حروف رااز هم تشخیص دهد چطور می تواند در درس های خواندنی نمره ی قبولی بگیرد؟
نمی دانم...مفهوم تدریس را فراموش کرده ام.... گاهی شک می کنم... یا من بلد نیستم تدریس کنم.... یا معلم های دیگر معجزه می کنند...
از همه جالبتر شعور دانش آموز است که انصافن بیشتر از کارمندان اداره می فهمد.... او که خود می داند چه گندی به امتحاناتش زده است .... سال بعد سر همان کلاس ِ پارسال حاضر می شود و.... با چشمانی گرد شده ودو تا شاخ و خنده ای گوشه ی لب ... می بیند قبول شده است و دانش آموز کلاس بالاتر است......و با ریشخندی آشکار لای کتابش را از همان ابتدا می بندد وبه انتظار معجزه ی پایان ترم وفرشتگان زمینی اش .... می نشیند..... آخر هم می شود رئیس همان اداره !!!!....
البته عملکرد اداره ی آموزش وپرورش که زمانی یکی از مدیرانش ضرب یک عدد در سه چهارم را نمی دانست یا معاونش نمی دانست که لب تاپ ، کیس ندارد.... یا اینکه رئیس سازمان بر اثر لهجه ی دهاتی اش واژه ی سلاح رو به جای صلاح به کار می برد......بعید نیست........

۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه

نشاط متاسف است.....

امروز شنبه ...23 خرداد 88 ...مثل همیشه از کلاس برمی گردیم ...انگارتمام چراغ قرمزها روشن است... ماشینی رد نمی شود.... جمعی تماشایی ، با خنده ایی کذایی...گروهی هراسان ، با قدمهایی رو به گریز... عده ایی بی تفاوت ، با شانه هایی بالا وبی قید.... هر جلوتر می روم ازدحام بیشتر می شود....سربازهادر دو طرف خیابان با باطوم ایستاده اند.....کمی می ترسم....... آن جلو خبری بود... جمعی درگیر،با سربند و دستبند های سبزو کف زدن های مرتب، چیزی می گویند.....سریع موبایلم را در می آورم... "تیوب رز" نمی گذارد بایستم..... اصلا نمی شود ایستاد....چه برسد به عکس وفیلم ...."نشاط " کنارم نیست..... نفهمیدم از کی .... اما نیست..... با زور دستم را از دست" تیوب رز" رها می کنم..... برمی گردم.... نشاط داخل جدول افتاده است ، نمی تواند حرکت کند....امروز بی دلیل شال سبز گذاشته بود.... به همین دلیل با باطوم .... کمکش می کنم .... دستش را از دستم بیرون می کشد..... با گریه ونفرت فحش می دهد..به خودش.... ورأیی که داده است.....

۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

نمی توانیم که نفهمیم....



می گویید کور شوید؟؟!!!... باشد کور می شویم....
می گویید کر شوید؟؟!!!!!... باشد کر می شویم.......
می گویید ماست سیاه است؟؟!!!... چاره چیست.... دستمان زیر سنگ شماست...باشد ماست هم سیاه است...
می گویید اسلام در خطر است؟؟؟!!!! اسلام؟؟؟!!! یا شما؟؟؟!!! این را سردر نمیاورم...

.......امایه چیزی.... نمی توانیم که نفهمیم؟؟!!!! می توانیم؟؟!!!! نمی توانیم نفهمیم این سی سال با ما چه کرده اید....باور کنید هر چه سعی می کنیم نمی توانیم که نفهمیم......

۱۳۸۸ خرداد ۲۵, دوشنبه

دیروز محمود غزنوی...امروز

دیروز..... محمود غزنوی در جهان انگشت در می کرد و قرمطی می جست و د رلوای دین ،ثروت اقوام وملل را چپاول می کرد تا به خوی سیری ناپذیر خود پاسخی قانونی دهد...
امروز ...... محمود های دیگر، به نام" اسلام در خطر است" !!!!!!!!!!به ترفند قرمطی جستن !!!،در خیابان های آشنای شهر!! آزادی را به دار می آویزند....

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

ملت وکیش چه معنی دارد

ترسم نرسی به کعـــــــــبه ای اعرابی کین ره که تو می روی به ترکستان است

یه زمانی در کتاب حضورستان از باستانی پاریزی ،مطلبی رو به نقل از روزنامه ی توفیق ..«البته به طنز» خوندم... با این عنوان خری که خریت را از اجداد خود به ارث برده است... ویک صفحه کامل در مورد خریت وهیجان خرکی .....صحبت کرده بود...(ص 285،چاپ دوم،1370، انتشارات ارغوان)مناظره های اخیرهم پر بود از هیجان ها وجفتک انداختن های سران خر طویله(دولت)..........
...........« ملت وکیش چه معنی دارد»(بیدل دهلوی)

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

قاصدک....


قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وزکه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما..اما...
گرد بام ودر من ..بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا...
نه زیاری.....

(اخوان ثالث)