اینروزها تنها خبر خوش پذیرفته شدن پایان نامم از طرف استاد بود و درخواست همکاری برای همایش نیما.فکر نمی کردم استاد اینهمه از کارم راضی باشه.وقتی خودش زنگ زد دلم ریخت.....هیچ وقت نگاه ناباورانه اش یادم نمی ره...بی درد سر 180 صفحه مطلب رو گذاشتم رو دستش و بابت راهنمایی های نکرده اش تشکر کردم...وبرگشتم. دوشنبه ازم خواست خودم رو برای همایش نیما حاضر کنم.« اگر بتونی 3- 4 مقاله چاپ کنی بدون کنکور دکترا پذیرفته میشی.»این عین عبارتشه.... خوشحال نشدم.... می تونست خیلی خوشحالم بکنه....اما اینطور نشد. نمی دونم چرا نمی تونم بی دغدغه و از سر بی خیالی .یکبار هم که شده بخندم. ...از اینکه جز آدمهای مشکل دار باشم بیزارم...... از اینکه اینهمه مشکل داشتم و دارم بیزارم.....خسته ام... دلم خنده می خواد.... دلم یه دل سیر آرامش میخواد و نشستن و خیره شدن.... کاش میشد یه سفر رفت...تنها....بی کس......خودم و خودم..... دلم برای خودم تنگ شده....
جمعه .....همه چیز تموم شد..... تمام دلهره ها ...انتظارها....تمام شدن ها و نشدن ها ....تمام چیزی که می تونست انگیزه هایی برای شروع یه زندگی تازه باشه..همه تموم شد..... ومن باورم شد که باشد خودم باشم و وخودم...... دلم گرفت ....اما عجیب اینه که اصلن نتونستم گریه کنم.....قوی ....محکم.......... پوست کلفت و صبور........... فقط لبخند زدم......این هم سرنوشت احساس من....کی میگه نمیشه دباره عاشق شد؟ یکی اینو به من ثابت کنه...... من دوباره .......واما آیا این مفهومش عشقه؟یا من خودمو گول میزنم؟