۱۳۸۹ تیر ۱۰, پنجشنبه

حسی در من ، لبخند می زند....

داشتم به موسیقی بلاگم گوش میدادم...... یاد فیلمنامه نویسی افتادم که مسیر دانشگاه صادقانه ازمن خواست تا کارهایش را بخوانم .....
یاد دانش آموزی که برای 3 شنبه به جشن عروسیش دعوت شده ام.......
یاد موجود کوچکی که تا 2 ماه دیگر به دنیا خواهد آمد..... و من نمی دانم برایش خوشحال باشم یا غمگین......
صدای غم آلود شاعر جوانی را به یادم می آورد که هیچ وقت راز تنها ماندنش را نفهمید.......
نمی دانم حسی به من می گوید چیز های جدیدی در حال اتفاق افتادن است...... ومن اینبار با لبخند آغوشم را برایشان خواهم گشود......
........با لبخند........
پیوست: 2 شب پیش گنجشکی وارد اتاقم شد.... که پرهای روی سرش ریخته بود....بعد از مدتی از اتاقم رفت... شاید متوجه شده بود جای مناسبی برای ماندن نیست..... هنوز یکی از پرهایش روی تاقچه است....